🎧 اپیزودششم پادکست رستا — معمار زندگی خودت باش
هفت عادت مردمان موثر
- نوسنده : استیون کاوی
- نام مترجم:معصومه تاج میری
- تعداد صفحات: 400 صفحه
امروز میخوام دربارهی کتابی حرف بزنم که بیشتر از بیست میلیون نسخه ازش فروش رفته و خیلیها اون رو تأثیرگذارترین کتاب رشد فردی میدونن: «هفت عادت مردمان مؤثر»، نوشتهی استیون کاوی.
اولین سالی بود که منتقل شده بودم به یه مدرسه تو یه منطقهی محروم. تا اون موقع بیشتر با بچههایی کار کرده بودم که شاید بزرگترین دغدشون ارتقا داشته هاشون بود مثلا مدل گوشیشون تغییر کنه دیزاین اتاقشون تغییر کنه. فکر میکردم بچه ها رو میشناسم
یه روز، تو مدرسه جدید، مثل همیشه حضور و غیاب کردم و دو نفر رو صدا زدم پای تخته و درس دادم . تو همین حین یکی از بچه ها کنار پنجره داره شیطنت میکرد. با دست اشاره کردم: «پاشو بیا، میخوام از تو بپرسم.» رنگش پرید. گفت: «خانم، تو رو خدا همینجا بپرسید. پای تخته نه من، با همون اعتمادبهنفس معلمی که فکر میکردم میدونم ماجرا چیه گفتم: «وقت کلاس رو نگیر، پاشو بیا.» دوباره خواهش کرد. دوباره اصرارمن.
بالاخره بلند شد. از لای نیمکت اومد بیرون وقتی که قدم به قدم داشت به سمت من نزدیک میشد. ، کفشهاش با من حرف میزد. کفشهای پاره ای که دهن باز کرده بودن.
چیزی که اون بچه تمام مدت داشت سعی میکزد زیر نیمکت قایمش کنه.
سرش پایین بود. من یه سؤال ساده پرسیدم. اصلاً یادم نیست چی پرسیدم. جواب داد و همونطور کشونکشون برگشت و نشست.
من اون روز یه بچهی شیطون رو صدا زدم پای تخته، ولی یه بچهی شرمنده برگشت سر جاش.
تمام اون ساعت و اون روز این سوال تو ذهنم بود چرا من این بچه ها زو خوب ندیدم
بعد ها جواب سوالامو تو کتاب استیون کاوی پیدا کردم.
نویسنده تو عادت اول یه حرف ساده ولی عمیق داره. میگه حیوونها به محرکهای بیرونی فوراً واکنش نشون میدن، ولی انسان یه توانایی داره که هیچ موجود دیگهای نداره: بین اتفاق و واکنش، میتونه مکث کنه. میتونه فکر کنه و بعد انتخاب کنه چطور جواب بده.
ما با یه نقشه تو ذهنمون دنیا رو میخونیم. اسمش رو گذاشته پارادایم. یه مثال ساده میزنه. فرض کن میخوای تو شیکاگو یه آدرس رو پیدا کنی، ولی کسی اشتباهی نقشهی یک شهر دیگه رو رو داده دستت. هر چقدر هم تلاش کنی، هر چقدر سریعتر بروی، بیشتر گم میشی.
حتی اگه به خودت بگی «مثبت فکر کن!»، فقط با حال بهتری گم شدی. مشکل رفتار تو نیست. مشکل نقشهست.
اون روز تو کلاس، من نقشهی اشتباه دستم بود. نقشهی من میگفت: «بچهای که شیطنت میکنه و نمیاد پای تخته، داره لج میکنه.» و با همین نقشه، هر چی اصرار کردم، بیشتر اشتباه رفتم.
تو بخش دیگه ی کتاب کاوی تعریف میکنه که سالها پیش، تو یکی از کلاسهای مدرسهی کسبوکار هاروارد، آزمایش جالبی دیده. کلاس رو دو گروه کردن. به یه گروه تصویر یه زن جوان و رو دادن و به گروه دیگه تصویر یه پیرزن رو. بعد یه تصویر سوم رو به همه نشون دادن: یه نقاشی مبهم که هم زن جوان توش دیده میشد، هم پیرزن. تقریباً هر کس همون چیزی رو دید که قبلاً بهش نشون داده شده بود.
کاوی میگه: «ما دنیا را آنطور که هست نمیبینیم؛ آنطور میبینیم که خودمان هستیم، یا آنطور که شرطی شدهایم میبینیم
من سالها با بچههای کار کرده بودم که جز طبقه مرفه جامعه محسوب میشدن. ذهنم شرطی شده بود. وقتی بچهای نمیخواست بیاد پای تخته، فقط یه تصویر میدیدم: تنبلی لجیازی. تصویر دوم، یعنی شرم، اصلاً تو نقشهی من وجود نداشت.
تو بخش دیگه کتاب نویسنده خاطره ای مشابه من داره نوشته یه صبح یکشنبه تو متروی نیویورک نشسته بود. آدمها آروم روزنامه میخوندن یا چشمهاشون رو بسته بودن. یه مرد با بچههاش سوار شد. بچهها شروع کردن به داد زدن، و حتی روزنامهی مسافرها رو کشیدن. پدرشون کنارشون نشسته بود، چشمهاش رو بسته بود و هیچ کاری نمیکرد. کاوی میگه عصبانی شده بودم. آخرش برگشتم و گفتم: «آقا، بچههاتون دارن آدمها رو اذیت میکنن. نمیشه یه کم کنترلشون کنید؟
مرد انگار تازه از خواب بیدار شده بود، سرش رو بالا آورد و آروم گفت: «آره، فکر کنم باید یه کاری بکنم… تازه از بیمارستان اومدیم. مادرشون حدود یه ساعت پیش فوت کرد. نمیدونم چی کار کنم. فکر کنم بچهها هم نمیدونن.» نویسنده مینویسه: تو یه لحظه همهچیز عوض شد. بچهها همون بچهها بودن، سر و صدا همون سر و صدا. ولی من یه جور دیگه میدیدم، یه جور دیگه حس میکردم. عصبانیتم تبدیل شد به همدلی.
اسم این لحظه رو میذاره تغییر پارادایم. و میگه اگه دنبال تغییرهای کوچیکی، روی رفتارت کار کن. ولی اگه تغییرهای بزرگ میخوای، روی عینکت کار کن.
برای من، اون جفت کفش پاره همون جملهی مرد تو مترو بود.
تو عادت پنجم کتاب، یه تشبیه دیگه داره فرض کن چشمهات ضعیف شده و پیش چشمپزشک رفتی. دکتر بهجای معاینه، عینک خودش رو درمیاره و میده دستت: «این رو بزن. سالهاست برای من عالی کار کرده.» عینک رو میزنی و بدتر میبینی. دکتر میگه: «بیشتر تلاش کن! مثبت فکر کن
شما دیگه هیچوقت به همچین دکتری اعتماد نمیکنید، چون قبل از تشخیص، نسخه پیچیده.
ولی خود ما هر روز همین کار رو میکنیم. خود من قبل از اینکه بفهمم چرا اون بچه نمیخواد بیاد، براش نسخه پیچیدم
عادت پنجم کتاب همینه: اول بفهم، بعد فهمیده شو.
تو بخش بعدی نویسنده میگه: بیشتر آدمها گوش نمیدهند که بفهمند؛ گوش میدهند که جواب بدهند ب
عد پنج سطح گوش دادن رو توضیح میده:
۱. نادیده گرفتن: اصلاً نمیشنویم.
۲. وانمود کردن: سر تکون میدیم و میگیم «آهان، درسته»، ولی فکرمون جای دیگهست.
۳. گوش دادن گزینشی: فقط تیکههایی رو میشنویم که به کارمون میاد.
۴. گوش دادن دقیق: با دقت به کلمهها توجه میکنیم.
۵. گوش دادن همدلانه: از دریچهی چشم اون آدم نگاه میکنیم؛ نه فقط به حرفش، به حسش هم گوش میدیم.
اون بچه دوبار با من حرف زد: «خانم، همینجا بپرسید.» من کلمهها رو شنیدم، ولی اون حسشو اون ترسشو ندیدم
کتاب یه تصویر خیلی قوی هم داره. میگه اگه همین الان هوای اتاقی که توش نشستی رو بکشن بیرون، دیگه هیچی برات مهم نیست جز نفس کشیدن. بعد میگه بزرگترین نیاز آدم بعد از زنده موندن جسمی، زنده موندن روانیه:
اینکه فهمیده بشه، دیده بشه، تأیید بشه. وقتی همدلانه به کسی گوش میدی، بهش هوای روانی میدی.
اون بچه اون روز داشت خفه میشد، و من بهجای هوا، بهش نورافکن دادم.
حساب بانکی عاطفی
تو یه قسمت دیگه کتاب یه تشبیه یی وجود داره به اسم حساب بانکی عاطفی.
میگه با هر آدمی که تو زندگیمونه، یه حساب مشترک داریم. موجودی این حساب پول نیست، اعتماده.
هر بار سر قولمون میمونیم، واقعاً گوش میدیم یا یه چیز کوچیک از زندگی طرف یادمون میمونه، داریم واریز میکنیم.
هر بار زود قضاوت میکنیم، بدقولی میکنیم یا کسی رو جلوی جمع کوچیک میکنیم تحقیرش میکنیم، داریم برداشت میکنیم.
قشنگیش اینجاست که وقتی موجودی بالاست، اگه یه روز بد باشیم یا حرف ناجوری بزنیم، طرف مقابل میگه «حتماً منظوری نداشت». ولی وقتی حساب ته کشیده، حتی حرف درستمون هم شنیده نمیشه، چون دیگه اعتباری پشتش نیست.
کاوی چند تا واریز مهم رو اسم میبره. یکیشون توجه به چیزهای کوچیکه. میگه تو رابطهها، چیزهای کوچیک همون چیزهای بزرگن.
اون روز، پشت جمله ی خانم همینجا بپرسید یه نگاه صادقانه وجود داشت من اگه اون رو دیده بودم ، میتونستم یه واریز بزرگ بکنم. کافی بود بگم «باشه، همونجا جواب بده». ولی ندیدمش.
با اصرارم جلوی بیست و پنج نفر، از حساب اعتماد اون بچه یه برداشت کردم که شاید هیچوقت جبران نشد.ه باشه
تکنیک یا منش؟
کاوی میگه وقتی توصیههای دویست سال اخیر دربارهی موفقیت رو بررسی کرده، دو الگو پیدا کرده.
یکی اخلاق و یکی شخصیت:
شخصیت مجموعهای از تکنیکها و ترفندها برای اینکه ظاهرمون خوب به نظر برسه.
ولی اخلاق و یا اخلاق منشی ساختن اون شخصیت واقعی بر پایهی اصولی مثل همدلی، اعتماد و انصاف.
اولی تغییرهای سطحی و زودگذر میده، دومی نتیجهی پایدار.
با تکنیک نمیشه معلم خوبی بود مدیر خوبی بود . همدلی باید تو منشت ساخته بشه، نه تو جعبهابزارت.
هر روزما با آدمها ی اطرافمون بدون تحلیل معامله میکنیم. ، یه جواب سرد میبینیم سریع نتیجه میگیریم.
همکاری که جواب سلامت رو نداد سریع یه برداشتی میکنی. مشتریای که فکر میکنیم بیدلیل عصبانیه. عضوی که تو گروه تند پیام داد.
شاید هیچکدوم شیطونِ کنار پنجره نباشن. شاید فقط کفشهاشون پارهست و دارن سعی میکنن کسی نبینه.
سه نکته ی مهمی که من از این کتاب برداشتم:
یک: مکث کن. هر بار از رفتار کسی کلافه شدی، قبل از واکنش، یه نفس بکش و از خودت بپرس: «چه چیزی از زندگی این آدم رو نمیبینم؟»
دو: یه بار، فقط یه بار، همدلانه گوش بده. وقتی کسی حرف میزنه، جواب آماده نکن و نصیحت نکن. فقط حسی رو که پشت حرفشه پیدا کن و با کلمههای خودت بهش برگردون. مثلاً: «به نظر میاد خیلی تحت فشاری.»
سه: یه واریز کوچیک بکن. به یه چیز کوچیک تو زندگی کسی توجه کن و ازش بپرس: «این روزها چه باری روی دوشت هست؟»
من اون دختر رو هیچوقت فراموش نکردم. نمیدونم الان کجاست. ولی هر سال مهر که میشه یادش میافتم یه جفت کفش پاره چیزی بهم یاد داد که هیچ کلاس تربیت معلمی یادم نداده بود. و بعدها این کتاب بهم کمک کرد اسمش رو پیدا کنم.
یادتون باشه: اگه تغییرهای کوچیک میخواید، روی رفتارتون کار کنید. اگه تغییرهای بزرگ میخواید، روی عینکتون.
محیا حسین زاده
مدیر اجرایی و فنی
استراتژیست محتوا و بازاریابی دیجیتال با گواهینامههای بینالمللی در Content Marketing، و Digital Strategy، نویسنده و پژوهشگر
مقالات مرتبط
مشاهده همه ←دیدگاهها (0 نظر)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
اولین نفری باشید که درباره این مقاله نظر میدهد.
برای ثبت دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید
فقط چند ثانیه زمان میبرد و میتوانید نظر خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.