🎧 اپیزودهفتم پادکست رستا — معمار زندگی خودت باش
تفکر سریع و کند
- نوسنده : دنیل کانمن
امروز میریم سراغ کتاب «تفکر سریع و کند»، نوشته دنیل کانمن،
روانشناسی که سال ۲۰۰۲ جایزه نوبل اقتصاد رو گرفت. از این کتاب فقط یه فصل رو باز میکنم؛ فصل «بازگشت به میانگین».
فصلی که شاید بعد از شنیدنش یه جور دیگهای به بهترین یا بدترین ماههای معاملاتیتون یا زندگیتون نگاه کنید.
احتمالاً با همچین صحنهای روبرو شدین که بعد از یه روز خوب معاملاتی به خودتون جایزه دادین ولی بعدش بدتر شدین،
یا بعد از بدترین روز معاملاتیتون سر خودتون داد زدین و روزهای بعد بهتر شدین.
باید بدونین اینجا نه جایزه تقصیری داره نه داد زدن کاری کرده.
پس چی این وسط کار کرده؟
جوابشو یه روانشناس جوان وسط یه کلاس درس پیدا میکنه.
دهه ۶۰ میلادی کانمن داره برای مربیهای خلبان نیروی هوایی درباره آموزش درست حرف میزنه. حرف اصلیش یه یافته علمی محکمه: برای یاد دادن یه مهارت، تشویق یک کار خوب از تنبیه برای اشتباه مؤثرتره. آزمایشها روی حیوانات از جمله کبوترها بارها اینو نشون داده بودن.
حرفش که تموم میشه یکی از باتجربهترین مربیها دستشو میاره بالا و میگه شاید این برای پرندهها درست باشه ولی برای خلبانها نه.
بعد تجربهشو تعریف میکنه: «بارها یه دانشجو رو بعد از یه مانور تمیز تشویق کردم، دفعه بعد معمولاً بدتر پرید. بارها هم بعد از یه مانور افتضاح تو هدستش داد زدم، دفعه بعد معمولاً بهتر شد. پس به ما نگین که تشویق جواب میده و تنبیه، برعکسشه.»
خودتونو بذارین جای کانمن. طرف تجربه داره، سالها دیده و راست هم میگه، واقعاً همین اتفاق افتاده. از نظر کانمن مربی درست دیده ولی غلط نتیجه گرفته.
پس برای قانع کردن مربیها یه کار ساده کرد: با گچ یه هدف روی زمین کشید. از مربیها خواست که پشتشونو به هدف بکنن، بدون نگاه کردن دو تا سکه پشت سرشون به سمت هدف پرتاب کنن.
نه تشویقی در کار بود و نه داد زدنی؛ فقط پرتاب. نتیجه این بود: اونایی که پرتاب اولشون خیلی خوب بود، بیشترشون پرتاب دوم رو بدتر انجام دادن و اونایی که پرتاب اولشون خیلی بد بود، بیشترشون بهتر شدن. هیچکس سرشون داد نزده بود، هیچکسم تشویقشون نکرده بود. پرتابها فقط برگشته بودن به حالت معمولشون.
نویسنده یه نکته ساده رو یادآوری میکنه: هیچکس هر روز دقیقاً با یه کیفیت کار نمیکنه. هر نتیجهای که میگیریم دو تا جزء داره:
یکی سطح واقعی ماست؛ مهارتی که با تمرین و تجربه ساختیم.
دومی بالا و پایین همون روزه؛ خواب شب قبل، حال و حوصله، شرایط بازار، مجموعه اتفاقهایی که دست ما نیستن.
نویسنده به این جزء دوم میگه شانس، ولی منظورش بخت و اقبال زندگی نیست، منظورش همین نوسان طبیعی روز به روزه. اون چیزی که اصل ماجراست و میمونه، سطح واقعی ماست.
تو کتاب یه مسابقه گلف دو روزه رو مثال میزنه: کسی که روز اول خیلی بهتر از بقیه زده بود و احتمالاً بازیکن خیلی خوبی هم بود، اون روز همهچیز باهاش یار بوده. فردا هم مهارتش سر جاشه، ولی اون روز استثنایی دیگه تکرار نمیشه. پس منطقیترین پیشبینی اینه که روز دوم هنوز خوب میزنه، ولی نه به اون خوبی.
اسم این اتفاق هست **برگشت به میانگین**.
هر کدوم از ما یه میانگینی داریم، یه سطح واقعی. روزهای خیلی خوب و خیلی بد، دور همین سطح بالا و پایین میرن و دوباره بهش برمیگردن. و هرچی یه روز افراطیتر باشه، برگشتنش محسوستره.
اون مربی خلبان فقط وقتی تشویق میکرد که دانشجو یه پرواز استثنایی داشت و فقط وقتی داد میزد که پروازش استثنایی بد بود.
دفعه بعد هر دو برمیگشتن به سطح واقعی خودشون. تشویق و داد زدن فقط همزمان شده بود با این برگشت.
مشکل اینجاست که ذهن ما دنبال علت میگرده، نه دنبال آمار. برگشت به حالت عادی قصه نداره، ولی ذهن ما براش قصه میسازه.
توی کتاب یه سوال جالب هست: «چرا زنها یا مردهای خیلی باهوش معمولاً با کسایی ازدواج میکنن که از خودشون کمهوشترن؟» قبل از اینکه ذهنتون شروع کنه به قصهسازی، جواب کانمن اینه: چون هوش زن و شوهر کاملاً به هم گره نخورده، همین کافیه. هر کسی که خیلی از میانگین بالاتر باشه، همسرش بهطور متوسط به میانگین نزدیکتره.
حتی اسم این پدیده هم از یه کشف قدیمی میاد. حدود ۱۴۰ سال پیش گالتون، دانشمند انگلیسی، با بذر نخودفرنگی و قد پدرمادرها و بچههاشون دید که بچههای پدرمادرهای خیلی قدبلند، قدشون بلنده ولی نه به اندازه پدرمادرشون. کلمه «رگرسیون» که امروز توی آمار و تحلیل دادهها میشنوید، از همین کشف اومده.
اون مربی خلبان یه نسخه توی ذهن هر کدوم از ماها هست.
مثلاً یه ماه عالی رو میگذرونیم، حس میکنیم قلق بازار دستمون اومده، حجم معاملهها رو بزرگتر میکنیم، ماه بعد بدتر میشه.
یه ماه افتضاح میگذرونیم، به خودمون سخت میگیریم، ماه بعد بهتر میشه. نتیجه میگیریم که سختگیری به خودم جواب داده. ولی شاید فقط سکهها برگشتن سر جاشون.
خیلی وقتها هم یه صندوق یا یه سهامی رو به خاطر یه سال عملکرد درخشانشون انتخاب میکنیم، یا حرف یه تحلیلگر رو گوش میدیم که یه پیشبینی بزرگش درست دراومده،
برای شناختن سطح واقعی کسی یک سال کمه، سطح واقعی رو توی یک مسیر میتونین ببینین نه توی یک نقطه.
یا وقتی از بین دهها تنظیمی که روی یک استراتژی انجام میدیم بهترینشون رو انتخاب میکنین، بخشی از درخشش اون تنظیم مال همون دوره خاص بوده، پس توی معامله واقعی انتظار داشته باشید یککم کمرنگتر بشه.
پیام این فصل اینه که روزهای خوب و بد رو با سطح واقعیتون اشتباه نگیرید.
کاری که دست شماست، بالا بردن خودِ این میانگینه که با تمرین، یادگیری و قانونهای درست میشه این سطح رو بالا برد. اونوقت حتی روزهای معمولیتون هم از روزهای خوب دیروزتون بهتر میشه.
حالا سه کاری که از الان میشه انجام داد:
اول: قبل از اینکه برای یه تغییر علت بتراشید، بپرسید «دفعه قبل خیلی افراطی نبود؟» اگه بود، بخشی از این تغییر فقط برگشته.
* **دوم:** برای اینکه بفهمید یه کاری واقعاً اثر داشته، مقایسه لازمه. نویسنده یه تیتر روزنامه رو مثال میزنه: بچههای افسرده بعد از سه ماه مصرف نوشیدنی انرژیزا حالشون بهتر شد. میگه این خبر درسته، ولی بدون نوشیدنی هم درست میشد. گروهی که حالشون بده، با گذشت زمان خودبهخود یهکم بهتر میشه؛ برای همینه که پژوهشها گروه کنترل دارن.
توی معاملهتون هم اگه یه قانون جدید رو بعد از یه ماه بد گذاشتید، با تعداد زیادی معامله بسنجید، نه با یه ماه خوب بعدش.
* **سوم:** تشویق رو کنار نگذارید. یافته اصلی هنوز سر جاشه؛ تشویق بهتر یاد میده.
فقط قضاوتتون رو روی یه لحظه درخشان یا یه لحظه افتضاح نسازید، روی یه مسیر بسازید.
نویسنده یه اعتراف هم داره: میگه «من میدونستم یه نمایش کوچک سکه نمیتونه اثر یه عمر تجربه گمراهکننده رو پاک کنه و منم نمیخوام امروز قانعتون کنم. فقط یه خواهش دارم: دفعه بعد که بعد از یه داد زدن دیدین اوضاع بهتر شد — حالا چه سر یه نفر دیگه چه سر خودتون — یه لحظه مکث کنید، به گذشته فکر کنید و به مسیر فکر کنید.»
محیا حسین زاده
مدیر اجرایی و فنی
استراتژیست محتوا و بازاریابی دیجیتال با گواهینامههای بینالمللی در Content Marketing، AI Consultant، نویسنده و پژوهشگر
دیدگاهها (1 نظر)
ممنونم تشکر
دیدگاه خود را بنویسید
حساب کاربری دارید؟ ورود
پاسخ خود را بنویسید